خرید بک لینک
قفل خداییش بسی خون که ریخت خونش بریزیم چو آمد کلید جان به سعادت بکشد نفس را تا به هم افتند سعید و شهید هیچ شکاری نرهد زان صیاد کو ز سگی های سگ تن رهید ای خرف پیر جوان شو ز سر تازه شد از یار هزاران قدید وی بدن مرده برون آ ز گور صور دمیدند ز عرش مجید خامش و بشنو دهل خامشان ایدک الله به عیش جدید 1007 گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد قالب خاکی به زمین بازداد روح طبیعی به فلک واسپرد ماه وجودش ز غباری برست آب حیاتش به درآمد ز درد پرتو خورشید جدا شد ز تن هر چه ز خورشید جدا شد فسرد صافی انگور به میخانه رفت چونک اجل خوشه تن را فشرد شد همگی جان مثل آفتاب جان شده را مرده نباید شمرد مغز تو نغزست مگر پوست مرد مغز نمیرد مگرش دوست برد پوست بهل دست در آن مغز زن یا بشنو قصه آن ترک و کرد کرد پی دزدی انبان ترک خرقه بپوشید و سر و مو سترد 1008 یا من نعماه غیر معدود و السعی لدیه غیر مردود قد اکرمنا و قد دعانا کی نعبده و نعم معبود لا یطلب حمدنا لفخر بل یجعلنا بذاک محمود قد بشر باللقاء صدقه من حضرته الکریم مورود و الوعد من الحبیب حلو و السعی الی السعود مسعود خاصا سعدی که او به هر دم صد دل به سعود خویش بربود 1009 طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد جاء نا میزاننا کی نختبر اوزاننا ربنا اصلح شاننا اوجد به عفو یا جواد اضحکوا بعد البکاء نعم هذا المشتکی قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد پارسی گوییم شاها آگهی خود از فواد ماه تو تابنده باد و دولت پاینده باد هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشد آب و نانش تیره باد و آتشش بادا رماد خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجست چشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد 1010 من رای درا تلالا نوره وسط الفواد بیننا و بینه قبل التجلی الف واد جاء من یحیی الموات و الرمیم و الرفات ایها الاموات قوموا و ابصروا یوم التناد طارت الکتب الکرام من کرام کاتبین ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجهتاد جاء نا میزاننا کی تختبر اوزاننا ربنا اصلح شاننا اوجد به عفو یا جواد اضحکوا بعد البکا یا نعم هذ المشتکا قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد پارسی گوییم شاها آگهی خود از فواد ماه تو تابنده باد و دولتت پاینده باد هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشد آب نابش تیره باد و آتشش بادا رماد خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجست چشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد 1011 میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید در گل و گلزار و نسرین روح دیگر بردمید

برچسب: نویسنده: sara تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

744 رو ترش کردی مگر دی باده ات گیرا نبود ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود یا به قاصد رو ترش کردی ز بیم چشم بد بر کدامین یوسف از چشم بدان غوغا نبود چشم بد خستش ولیکن عاقبت محمود بود چشم بد با حفظ حق جز باطل و سودا نبود هین مترس از چشم بد وان ماه را پنهان مکن آن مه نادر که او در خانه جوزا نبود در دل مردان شیرین جمله تلخی های عشق جز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود این شراب و نقل و حلوا هم خیال احولست اندر آن دریای بی پایان بجز دریا نبود یک زمان گرمی به کاری یک زمان سردی در آن جز به فرمان حق این گرما و این سرما نبود هین خمش کن در خموشی نعره می زن روح وار تو کی دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود 745 آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او آمدم کآتش بیارم درزنم در خار خود آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفت نیک خود را بد شمارم از پی دلدار خود آمدم با چشم گریان تا ببیند چشم من چشمه های سلسبیل از مهر آن عیار خود خیز ای عشق مجرد مهر را از سر بگیر مردم و خالی شدم ز اقرار و از انکار خود زانک بی صاف تو نتوان صاف گشتن در وجود بی تو نتوان رست هرگز از غم و تیمار خود من خمش کردم به ظاهر لیک دانی کز درون گفت خون آلود دارم در دل خون خوار خود درنگر در حال خاموشی به رویم نیک نیک تا ببینی بر رخ من صد هزار آثار خود این غزل کوتاه کردم باقی این در دل است گویم ار مستم کنی از نرگس خمار خود ای خموش از گفت خویش و ای جدا از جفت خویش چون چنین حیران شدی از عقل زیرکسار خود ای خمش چونی از این اندیشه های آتشین می رسد اندیشه ها با لشکر جرار خود وقت تنهایی خمش باشند و با مردم بگفت کس نگوید راز دل را با در و دیوار خود تو مگر مردم نمی یابی که خامش کرده ای هیچ کس را می نبینی محرم گفتار خود تو مگر از عالم پاکی نیامیزی به طبع با سگان طبع کآلودند از مردار خود 746 برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید همچو ماه هفت و هشت و آفتاب روز عید اختران در خدمت او صد هزار اندر هزار هر یکی از نور روی او مزید اندر مزید چون در آن دور مبارک برج ها را می گذشت سوی برج آتشین عاشقان خود رسید در دلش یاد من آمد هر طرف کرد التفات مر مرا در هیچ صفی آن زمان آن جا ندید موج دریاهای رحمت از دلش در جوش شد هم نظر می کرد هر سو هم عنان را می کشید گفت نزدیکان خود را کان فلان غایت چراست آن خراب عاشق حاضرمثال ناپدید آنک دیده هر شبش در سوختن مانند شمع آنک هر صبحی که آمد ناله های او شنید آنک آتش های عالم ز آتش او کاغ کرد تا فسون می خواند عشق و بر دل او می دمید آن یکی خاکی که چون مهتاب بر وی تافتیم همچو مهتاب از ثری سوی ثریا می دوید آنک چون جرجیس اندر امتحان عشق ما گشت او صد بار زنده کشته شد صد ره شهید آنک حامل شد عدم از آفرینش بخت نیک ناف او بر عشق شمس الدین تبریزی برید 747 ای طربناکان ز مطرب التماس می کنید سوی عشرت ها روید و میل بانگ نی کنید شهسوار اسب شادی ها شوید ای مقبلان اسب غم را در قدم های طرب ها پی کنید زان می صافی ز خم وحدتش ای باخودان عقل و هوش و عاقبت بینی همه لاشی ء کنید

برچسب: نویسنده: sara تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 13:49

صفحه بندی